واکسن 6 ماهگی رونیکــــــــــــــــا خانومممم و سالگرد ازدواج مامان و بابا
عزیز دل مامان و بابا؛ خوشگل مامان و بابا 4 شنبه 20 آذر ماه سال 92 صبح ساعت 10 بیدار شدیم و بردم واکسنتو زدم. خوشگل مامان همه تو مرکز بهداشت نیم ساعت گریه می کردن بعد از واکسن ؛ اما تو دختر خانوم مامان و بابا فقط 1 دقیقه گریه کردی عزیزممممممم
عشق مامان اوردمت خونه و بهت استامینوفن دادم شیرتو دادم خوردی و خوابیدی و تا 2 روز تب می کردی و بی حال بودی ؛ بی قرار هم بودی گلم ؛ اما زودی خوب می شی. این واسه سلامتیت لازم بود گلمممممممممم
دیگه تا 1 سالگی واکسن نداری عزیز دل مامان و بابا
راستی یادم رفت بگم شب قبل از واکسنت یعنی 19 آذر ؛ سالگرد ازدواج مامان و بابات بود عزیزم. بابا ساعت 9 خواب بود منو تو لباس پوشیدمو یواشکی آژانس گرفتیمو رفتیم از شیرینی فروشی کیک خریدیمو اومدیم.
آخه این اولین سالگرد ازدواج ما بود که تو عزیز دلمون پیشمونیییییییییییییی. وا این واسه مامان و بابات خیلی مهم بود. بعدشم منو تو بابایی خوشحالی کردیمو رقصیدیم؛ بابایی کلی سورپرایز شده بود؛ اما چون تو خیلی لالا داشتی رفتی خوابیدیو منو بابای تنهایی شمعو فوت کردیمو بعدشم کیک و خوردیم.


واکسن 6 ماهگی رونیکــــــــــــــــا خانومممم و سالگرد ازدواج مامان و بابا
